تبليغاتX
ღقطره های اشک ღ
ღقطره های اشک ღ
ღ ღ ღ آغاز با خدا پایان بی خدا پیدا نمی کند . خدا تا اخرش باهاته...ღ ღ ღ

برنده:به فکر جواب است.

 بازنده:همیشه به فکر مشکل است.

 

برنده:همیشه طرحی دارد.

بازنده:همیشه بهانه ای دارد.

 

برنده:میگوید اجازه بدهید این کار را برای شما انجام دهم.

بازنده:میگوید این کارمن نیست.

 

برنده:در هر مشکلی راه حل انرا میبیند.

بازنده:در هرراه حلی مشکلی میبیند.

 

برنده:سبزه را در کنار شن زار میبیند.

بازنده:در کنار هر سبزه شن زاری می بیند.

 

برنده:میگوید مشکل اما ممکن.

بازنده:میگوید ممکن است اما مشکل. 




نوشته شده در تاريخ جمعه سوم مهر 1388 توسط قطره ی اشک1
  


( 9 ) علامات نسبى نزديكى ظهور حضرت مهدى عليه السلام :
1 - كسانى كه از شرق خود را براى يارى حضرت آماده كرده‏اند
2 - جنبش وتحرك نظامى روم وترك نسبت به سرزمينهاى مسلمين
3 - فتنه وآشوب بسيار شديد شهرهاى شام
4 - ما ورد في حال الثائرين من اهل البيت قبله عليه السلام ( انقلابها ونهضتها قبل از ظهور حضرت مهدى عليه السلام)
5 - وقوع اختلافات وبروز زلزلهايى نزديك ظهور حضرت مهدى عليه السلام
6 - قتل عام وخونريزى بسيار قبل از ظهور شريف حضرت مهدى عليه السلام
7 - اختلاف شيعيان وبلاهاى وارده ، وزير ورو شدن ايشان نزديك ظهور حضرت مهدى عليه السلام
8 - مقام علماء خالص ومخلص در عصر غيبت حضرت مهدى عليه السلام
9 - خروج حسينى وغير او قبل از ظهور حضرت مهدى عليه السلام ( غير از يمانى وسفيانى وخراسانى



نوشته شده در تاريخ شنبه هفدهم مرداد 1388 توسط قطره ی اشک1
  


( 10 ) علائم ونشانه‏هاى ظهور آن حضرت در سال ظهور :
1 - صفات ومشخصات سال ظهور حضرت مهدى عليه السلام
2 - بروز جنگ وطاعون سفيد در عالم ، قبل از ظهور ونزديك ظهور
3 - بارش زياد باران درسال ظهور وطغيان رود فرات و …
4 - خروج يمانى وسفيانى و خراساني در سال ظهور حضرت مهدى عليه السلام
5 - نداى آسمانى به اسم شريف حضرت مهدى عليه السلام نزديك ظهور آن حضرت سپس نداى شيطان بر ضد آن
6 - ظهور حضرت مهدى عليه السلام بر اثر مرگ پادشاه حجاز واختلاف قبائل با يكديگر وبيعت با نوجوان
7 - بروز آتش مشرق در حجاز نزديك ظهور
8 - 6 فرو رفتن سپاه دشمن در زمين كه حضرت رسول صلى الله وآله از آن خبر داده ( سپاه سفيانى )
9 - بى حرمتى دشمنان حضرت مهدى عليه السلام نسبت به خانه‏ء كعبه
10 - گرفتن ماه وخورشيد در سال ظهور
11 - طلوع خورشيد از مغرب 12 - خروج بعضى از بنى هاشم پيش از ظهور حضرت مهدى عليه السلام
13 - حوادث بين ماه جمادى ورجب



نوشته شده در تاريخ شنبه هفدهم مرداد 1388 توسط قطره ی اشک1
  


عیسی مسیح (ع)، در مهم ترین پیش بینی آخرالزمانی خود، پاسخ پرسش مطرح شده توسط شاگردانش را می دهد: "این اتفاق چه زمانی خواهد افتاد؟ ما چگونه می توانیم بفهمیم که شما به این جهان بازمی گردید؟ و کی دنیا به آخر خواهد رسید؟" (متی 24:3).

پس از فهرست تعدادی از نشانه های نزدیک شدن آمدن او، او نشان میدهد که: "سرانجام وقتی مژده انجیل به گوش همه مردم جهان رسید و همه از آن باخبر شدند، آن گاه دنیا به آخر خواهد رسید" (آیه 14).

این مژده عبارت است از اخبار خوب آمدن پادشاهی خدا. این پیام بدون کتاب مقدس و آزادی مذهب نمی تواند در سراسر جهان موعظه شود. هر دو به تدریج با پیشرفت مردمان انگلیسی زبان از قرن 16 تا امروز تحقق یافته است.

با این حال، فقط با پیشرفت تکنولوژی تلویزیون و رادیو و وسایل ارتباط جمعی دیگر پس از جنگ جهانی دوم و پذیرش گسترده آن بود که دسترسی صدها میلیون نفر از انسان ها به پیام کتاب مقدس ممکن شد. تا زمانی که امکان ارایه مطالب حاضر وجود دارد انجیل پادشاهی خداوند نیز در سراسر جهان موعظه خواهد شد.

با وجود این، در طول 50 سال گذشته رسیدن "مژده" به همه این کشورها ممکن نبوده است. در کشورهای کمونیستی سابق اجازه آزادی مذهب وجود نداشت. چین، با یک چهارم از مردم جهان، هنوز هم اجازه آزادی مذهب نمی دهد. کشورهای دیگر نیز امکان انتشار حقیقت کتاب مقدس و حتی خود کتاب مقدس را فراهم نکرده اند. بسیاری از کشورهای اسلامی، اجازه آزادی مذهب را نمی دهند. در برخی از کشورها مردم برای تغییر مذهب با خطر مجازات اعدام روبرو هستند.

اما اینترنت همه چیز را تغییر می دهد. کنترل آن برای دولت بسیار سخت تر است. پیام انجیل مبنی بر آمدن پادشاهی خدا هنوز هم در حال رفتن به خارج است. این حرکت زمانی به پایان خواهد رسید که خدا تصمیم به اتمام کار گرفته باشد و زمان برای تحقیق حوادث آخرالزمانی مناسب باشد.

این پیشگویی دیگری است که تا زمان های اخیر برآورده نشده بود. 




نوشته شده در تاريخ شنبه هفدهم مرداد 1388 توسط قطره ی اشک1

مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت در بین کار گفت و گوی جالبی بین آنها در گرفت.

آنها در مورد مطالب مختلفی صحبت کردند

وقتی به موضوع خدا رسید

آرایشگر گفت: من باور نمی کنم که خدا وجود دارد.

مشتری پرسید: چرا باور نمی کنی؟

آرایشگر جواب داد: کافیست به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد؟

شما به من بگو اگر خدا وجود داشت این همه مریض می شدند؟

 بچه های بی سرپرست پیدا میشد؟

اگر خدا وجود داشت درد و رنجی وجود داشت؟

نمی توانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه دهد این همه درد و رنج و جود داشته باشد.

مشتری لحظه ای فکر کرد اما جوابی نداد چون نمی خواست جر و بحث کند.

آرایشگر کارش را تمام کرد و مشتری از مغازه بیرون رفت

به محض اینکه از مغازه بیرون آمد مردی را دید با موهای بلند و کثیف  و به هم تابیده و ریش اصلاح نکرده

ظاهرش کثیف و به هم ریخته بود.

مشتری برگشت و دوباره وارد آرایشگاه شد و به آرایشگر گفت:

میدونی چیه! به نظر من آرایشگرها هم وجود ندارند.

آرایشگر گفت: چرا چنین حرفی میزنی؟ من اینجا هستم. من آرایشگرم.

همین الان موهای تو را کوتاه کردم.

مشتری با اعتراض گفت: نه آرایشگرها وجود ندارند

چون اگر وجود داشتند هیچکس مثل مردی که بیرون است با موهای بلند و کثیف

و ریش اصلاح نکرده پیدا نمی شد.

آرایشگر گفت: نه بابا!

آرایشگرها وجود دارند موضوع این است که مردم به ما مراجعه نمیکنند.

مشتری تاکید کرد: دقیقا نکته همین است.

خدا وجود دارد. فقط مردم به او مراجعه نمیکنند و دنبالش نمی گردند.

برای همین است که این همه درد و رنج در دنیا وجود دارد.




نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388 توسط قطره ی اشک1

بهترین راه آماده شدن برای فردا ، این است که کار امروز را عالی انجام دهیم .

 

در زندگی ، به چیزی اهمیت ندهید که بدون آن هم زندگی در جریان باشد .

 

وقتی زندگی چیز زیادی به شما نمی دهد به خاطر این است که شما چیز زیادی از آن نخواسته اید .

 

امید ، درمانی است که شفا نمی دهد ولی کمک می کند تا درد را تحمل کنیم .

 

دانا به کار خود توکل می کند و نادان به آرزوی خویش .

 

عروس زندگی ، کار است که اگر بتوانی داماد این عروس شوی ، فرزندتان سعادت خواهد بود .

 

آدم نادان در کار همه دخالت می کند ، به جز کار خود .

 

کار کن ، پیش از آنکه نیازمندی به کار وادارت کند .

 

در اندیشه آنچه کرده ای مباش ، در اندیشه آنچه نکرده ای باش .

 

خانه ات را برای ترساندن موش ، آتش نزن .

 

سکوت ، گفتاری است که هرگز دچار خطا و اشتباه نمی گردد .

 

میوه بالای درخت ، از این جهت در نظرمان لذیذ جلوه می کند که دستمان به آن نمی رسد .

 

تنها چیزی که بین تمام مردم جهان از همان روز اول به مساوات تقسیم شد ، مرگ است .

 

دنیا ، اتاق انتظار سعادت است ، همه در این اتاق جمع می شوند ولی به کمتر کسی اجازه ملاقات می دهند .

 

اگر خاموش باشی تا دیگران به سخنت آرند ، بهتر که سخن گویی و خاموشت کنند .

 

گوینده ماهر ، همان شنونده زبردست است .

 

سخن ، دارویی است که اندک آن سود دهد و بسیارش کشنده باشد .

 

سرنوشت ، ارباب ترسوها و بنده جسوران است .

 

زمانی خود را شجاع بدانید که بعد از هر شکست لبخند بزنید .

 

کسیکه دو بار از روی یک سنگ بلغزد ، شایسته است که هر دو پایش بشکند .

 

اشتباه کردن ، یک عمل انسانی است و تکرار آن عملی حیوانی .

 

فقیر از برخی از نعمتهای دنیا محروم است ، خسیس از همه نعمتهای دنیا .

 

می توانیم از سال ، قرنی بسازیم و می توانیم قرنی را در دقیقه ای بگنجانیم .

 

زندگی ، یعنی بالا رفتن از سربالایی ، نه پایین آمدن از آن ، کسیکه پایین می آید زندگی را می بازد .




نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388 توسط قطره ی اشک1

قطره اشک عزیز التماس دعای فراووون داریم امیدوارم سفر خوب و پر برکتی داشته باشی بهت خوش بگذره(زیاد) من دلم خیلی برات تنگ می شه گلم بوس بوس بغل بغل I love you از طرف قطره اشک 1 xox


نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و سوم تیر 1388 توسط قطره ی اشک1

برای آخرین بار خدا کنه بباره
تو این شب کویری , یه قطره از ستاره

همیشه بودی و من تو رو ندیدم انگار
بگو ، بگو که هستی ، برای آخرین بار

وقتی دوری ، تنهاییم نزدیکه
قلبم بی تو می ترسه تاریکه

چه لحظه ها که بی تو , یکی یکی گذشتن
عمرمو بردن امّا , یه لحظه بر نگشتن

تو چشم من نگاه کن , منو به گریه نسپار
حالا که با تو هستم , برای اوّلین بار , برای آخرین بار

وقتی دوری ، تنهاییم نزدیکه
قلبم بی تو می ترسه تاریکه

 




نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و یکم تیر 1388 توسط قطره ی اشک1

 
 میشه خدا رو حس کرد تو لحظه های ساده

تو اضطراب عشق و گناه بی اراده

بی عشق عمر آدم بی اعتقاد میره

هفتاد سال عبادت، یک شب به باد میره، یک شب به باد میره

وقتی که عشق آخر تصمیمشو بگیره

کاری نداره زوده، یا حتی خیلی دیره

ترسیده بودم از عشق، عاشق تر از همیشه

هرچی محال می شد، با عشق داره میشه،

انگار داره میشه

عاشق نباشه آدم حتی خدا غریبست

از لحظه های حوا، هوا میمونه و بس

نترس اگه دل تو از خواب کهنه پاشه

شاید خدا قصتو از نو نوشته باشه، از نو نوشته باشه

وقتی که عشق آخر تصمیمشو بگیره

کاری نداره زوده، یا حتی خیلی دیره

ترسیده بودم از عشق، عاشق تر از همیشه

هرچی محال می شد، با عشق داره میشه،

انگار داره میشه ا

We can feel the God, in very simple moments

In the loves anxiety and the undesired sin

Man’s life will go for nothing without love

And 70 years of praying will be lost just in one night, just in one night

When all is set and done for love

It doesn’t care whether it’s soon or it’s too late

I was afraid of Love, while I was so in love than ever

Whatever was impossible is getting possible with love

Sounds like it’s getting possible

When you’re not in Love, even God is a stranger

And the man’s life is fruitless

Don’t be afraid if your heart wakes up from an old dream

My be God has written your story from the beginning

When all is set and done for love

It doesn’t care whether it’s soon or it’s too late

I was afraid of Love, while I was so in love than ever

Whatever was impossible is getting possible with love

Sounds like it’s getting possible

 

 

 




نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و یکم تیر 1388 توسط قطره ی اشک1

روزها فکر من این است و همه شب سخنم
که چرا غافل از احوال دل خویشتنم
 
از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود
به کجا میروم آخر ننمایی وطنم
 
مانده ام سخت عجب کز چه سبب ساخت مرا
یا چه بوده است مراد وی از این ساختنم
 
آنچه از عالم عِلوی است من آن می گویم
رخت خود باز بر آنم که همانجا فکنم
 
مرغ باغ ملکوتم نِیم از عالم خاک
چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم
 
کیست آن گوش که او می شنود آوازم
یا کدام است سخن می کند اندر دهنم
 
کیست در دیده که از دیده برون می نگرد
یا چه جان است نگویی که منش پیرهنم
 
تا به تحقیق مرا منزل و ره ننمایی
یک دم آرام نگیرم نفسی دم نزنم
 
می وصلم بچشان تا در زندان ابد
به یکی عربده مستانه به هم درشکنم
 
من به خود نامدم اینجا که به خود باز روم
آنکه آورد مرا باز برد تا وطنم
 
تو مپندار که من شعر به خود می گویم
تا که هشیارم و بیدار یکی دم نزنم
 



نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و یکم تیر 1388 توسط قطره ی اشک1
   ...


 در خلوت من نگاه سبزت جاریست

 این قسمت بی تو بودنم اجباریست

 افسوس نمی شود کنارت باشم

 بی تو هر ثانیه و هر لحظه ی من تکراریست…

 




نوشته شده در تاريخ سه شنبه نهم تیر 1388 توسط قطره ی اشک1
  


زندگی رنگین

یعنی بدون انتقاد

یعنی بدون دردسر

 ولی زندگی بدون دردسر شفته ایست سعی کنیم که زندگی با دردسرهای کوچک داشته باشیم




نوشته شده در تاريخ شنبه سی ام خرداد 1388 توسط قطره ی اشک1
  


شاد بودن بزرگترین انتقامی است که می توان از زندگی

گرفت...


 



نوشته شده در تاريخ چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388 توسط قطره ی اشک1
  


   پاهایت را هر کجای زمین که بگذاری، آن را به خاطر خواهند سپرد...

 جاهایی قدم بگذار که وقتی فیلم تکرار گام هایت را گذاشتند..


از مکان های رفته پشیمان نشوی...





نوشته شده در تاريخ چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388 توسط قطره ی اشک1
   ارزش



روزی فرشته ای از فرمان خدا سرپیچی کرد وبرای پاسخ دادن به عمل اشتباهش در مقابل تخت قضاوت احضار شد. فرشته از خداوند تقاضای بخشش کرد.
خداوند با مهربانی نگاهی به فرشته انداخت وفرمود:من تورا تنبیه نمیکنم، ولی تو باید کفاره گناهت را بپردازی. کاری را به تو محول میکنم،به زمین برو وبا ارزشترین چیز دنیا را برای من بیاور.
فرشته خوشحال از اینکه فرصتی برای بخشوده شدن دارد به سرعت به سمت زمین رفت.سالها روی زمین به دنبال با ارزشترین چیز دنیا گشت.
روزی به یک میدان جنگ رسید، سرباز جوانی رایافت که به سختی زخمی شده بود . مرد جوان دردفاع از کشورش با شجاعت جنگیده بود وحالا درحال مردن بود فرشته آخرین قطره از خون سرباز را برداشت وبا سرعت به بهشت باز گشت.

خداوند فرمود:به راستی چیزی که تو آوردی باارزش است. سربازی که زندگیش را برای کشورش میدهد، برای من خیلی عزیز است، ولی برگرد وبیشتر بگرد.



فرشته به زمین بازگشت وبه جستجوی خود ادامه داد. سالیان دراز در شهرها ،جنگلها ،ودشتها گردش کرد.
سرانجام روزی در بیمارستان بزرگ پرستاری دید که بر اثر یک بیماری در حال مرگ بود.

پرستار از افرادی مراقبت کرده بود که این بیماری را داشتند و آنقدر سخت کار کرده بودکه مقاومتش
را از دست داده بود. پرستار رنگ پریده در تختخواب سفری خود خوابیده بود ونفس نفس میزد.

در حالی که پرستار نفسهای آخرش را میکشید، فرشته آخرین نفس پرستار را برداشت وبه سرعت به سمت بهشت رفت.



وبه خداوند گفت:خدوندا مطمئنم آخرین نفس این پرستار فداکار با ارزشترین چیزدر دنیاست. خداوند پاسخ داد: این نفس چیز با ارزشی است. کسی که زندگیش را برای دیگران میدهد، یقینا از نظر من با ارزش است.
ولی برگرد ودوباره بگرد. فرشته برای جستجو ی دوباره به زمین بازگشت وسالیان زیادی گردش کرد.
شبی مرد شروری را که براسبی سوار بود درجنگل یافت. مرد به شمشیر ونیزه مجهز بود.او میخواست از نگهبان جنگل انتقام بگیرد.

مرد به کلبه کوچکی که جنگلبان وخانواده اش درآن زندگی میکردند، رسید.نور از پنجره بیرون میزد.مرد شرور از اسب پایین آمد واز پنجره داخل کلبه را بدقت نگاه کرد.


زن جنگلبان را دیدکه پسرش را میخواباندوصدای اورا که به فرزندش دعای شب را یاد میداد،شنید.چیزی درون قلب سخت مرد ،ذوب شد.آیا دوران کودکی خودش را بیاد آورده بود؟


چشمان مرد پر از اشک شده بود وهمان جا از رفتار ونیت زشتش پشیمان شد وتوبه کرد.


فرشته قطره ای اشک از چشم مرد برداشت وبه سمت بهشت پرواز کرد.



خداوند فرمود:


این قطره اشک با ارزشترین چیز در دنیاست، برای اینکه این اشک آدمی است که توبه کرده وتوبه درهای بهشت را باز میکند.




نوشته شده در تاريخ چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388 توسط قطره ی اشک1
   ...


 

آرامش مدام نیز کسل کننده است، گاهی طوفان هم لازم است




نوشته شده در تاريخ شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388 توسط قطره ی اشک1

با پول ميشه يه خونه خريد، ولي آسايش رو هرگز...

ميتوني باهاش ساعت بخري، ولي فرصت رو هرگز...

ميتونی با پول مقام و درجه بخری، ولي آبرو و منزلت رو هرگز...

ميتونی يه تختخواب شیک بخری، ولي خواب راحت رو هرگز....

ميشه باهاش كتاب خريد، ولي فهم و شعور رو هرگز...

میتونی با هاش دارو بخری، اما سلامتی رو هرگز....

میتونی یه همسر زیبا داشته باشی، ولی عشق واقعی رو هرگز....




نوشته شده در تاريخ شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388 توسط قطره ی اشک1

نشسته بود روي زمين و داشت يه تيكه هايي رو از روي زمين جمع مي كرد. بهش گفتم: كمك نمي خواي؟

گفت نه.

گفتم: خسته مي شي بذارخوب كمكت كنم ديگه.

گفت: نه خودم جمع مي كنم.

گفتم:حالا تيكه ها چي هست؟بد جوري شكسته معلوم نيست چيه؟

نگاه معني داري كرد و گفت:قلبم. اين تيكه هاي قلب منه كه شكسته. خودم بايد جمعش كنم.

بعدش گفت : مي دوني چيه رفيق؟آدماي اين دوره زمونه دل داري بلد نيستن. وقتي مي خواي يه دل پاك و بي ريا رو به دستشون بسپري هنوز تو دستشون نگرفته ميندازنش زمين و مي شكوننش.

ميخوام تيكه ها ش رو بسپرم به دست صاحب اصليش اون دل داري خوب بلده.

ميخوام بدم بهش بلكه اين قلب شكسته خوب شه.آخه مي دوني اون خودش گفته كه قلبهاي شكسته رو خيلي دوست داره.

تيكه هاي شكسته ي قلبش رو جمع كرد و يواش يواش ازم دور شد. و من توي اين فكر كه چرا ما آدما دل داري بلد نيستيم موندم.

دلم مي خواست بهش بگم خوب چرا دلت رو مي سپردي دست هر كسي؟

انگاري فهميد تو دلم چي گفتم. بر گشت و گفت: دلم رو به دست هر كسي نسپردم اون براي من هر كسي نبود. گفت و اين بار رفت سمت دريا.

 

سهمش از تنهايي هاش دريايي بود كه رازدارش بود




نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و نهم فروردین 1388 توسط قطره ی اشک1

 

باز   هم   خواب      رياضي    ديده ام                      خواب    خطهاي   موازي    ديده ام

خواب دي دم مي خوانم ايگرگ زگوند                       خنجر    ديفرانسيل   هم   گشته  کند

از    سر   هر   جايگشتي      مي پرم                      دامن        هر      اتحادي     ميدرم

دست   و  پاي   بازه ها   را   بسته ام                      از    کمند    منحني ها      رسته ا م

شيب  هر  خط  را  به  تندي   مي دوم                      گوش   هر  ايگرگ وشي رامي جوم

گاه      در      زندان       قدر  مطلقم                       گاه      اسير     زلف   حد  و مشتقم

گاه     خط    را    موازي       ميکنم                      با     توانها      نقطه بازي    مي کنم

لشگري    تمرين   دارم      بي شمار                     تيمي    از   فرمول   دارم      در کنار

ناگهان    ديدم    توابع         مرده اند                     پاره   خط    نقطه ها        پژمرده اند

کاروان     جذر ها      کوچيده    است                    استخوان کسر ها    پوسيده       است

از  لوگ  و  بسط  و  نپر  آثار   نيست                     رد    پايي   از     خط  و  بردار نيست

هيچکس      را  زين مصيبت غم نبود                   صفر   صفرم   هم      دگر   مبهم  نبود

آر ي    آري   خواب   افسون  مي کند                  عقده    را    از   سينه   بيرون مي کند

مردم  از اين  ايکس و  يگرگ داد داد                  روزهاي     بي رياضي            ياد باد

 




نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و نهم فروردین 1388 توسط قطره ی اشک1

من آموخته ام ...

که باید خوشحال باشیم خدا همه آنچه را از او می خواهیم به ما نمیدهد.

که پول خوشبختی نمی آورد.

که خوشیهای کوچک روزمره زندگی است که آنرا زیبا می سازد.

که پشت ظاهر سخت هرکس موجودی وجود دارد که دوست دارد مورد احترام قرار گیرد و دوستش داشته باشند .

که خدا همه چیز را یک روزه به ما نمی دهد.

که انکار حقایق ، حقایق را تغییر نمیدهد.

که هرکسی که با او روبرو میشوی سزاوار دیدن یک لبخند توست.

که زندگی سخت است اما من سخت تر .

که فرصتها هرگز گم نمی شوند تنها کسی دیگر آنچه را تو گم میکنی می یابد .

که هرکسی می تواند در قله کوه زندگی گند اما تمام خوشبختیها و خوشیها به هنگام صعود به قله رخ می دهند.




نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و هشتم فروردین 1388 توسط قطره ی اشک1

يه دل مي گه نشم عاشق كس            

                             يه دل مي گه ميميرم بي نفس

يه دل مي گه برما...

                           يه دلم ميگه خو كن به هوس..

يه دل مي گه پر از عشقم هنوز    

                           يه دل مي گه كه بساز و بسوووز

سر كن بي فروغ،

                        خو كن به دروغ،

                                             اين عمر دو رووز...

يه دل مي گه پر رنگ و رياست      

                          يه دل مي گه اينه روياي ماست

يه دل مي گه بگما

                            يه دلم مي گه فردا بمان...

يك بو دو هوا

                    خستم بخدا

                                      نمي خوام و مي خوام بشم از تو جدا

روياي عزيز

                  ترديد و گريز... 

                                       بي عشق نمي تونم به خدااا...

سلطان قلبم

                  بي تو سرابم

                                   آلوده ي فكر ناجور و ترديد

برگرد و از من

                      عشقي بنا كن..

كانون روحم به عشق تو لرزيد . . . . . . . . . . . . .

 




نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388 توسط قطره ی اشک1

چقدرعجيبه که تا مريض نشي کسي برات گل نمي ياره

 تا گريه نکني کسي نوازشت نمي کنه

 تا فرياد نکشي کسي به طرفت برنمي گرده

 تا قصد رفتن نکني کسي به ديدنت نمي ياد

 و تا وقتي نميري کسي دلش برات تنگ نمی شه...




نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388 توسط قطره ی اشک1
  


هميشه فکر کن تو يه دنياي شيشه اي زندگي ميکني.

 پس سعي کن به طرفه کسي سنگ پرتاب نکني چون اولين چيزي که ميشکنه

 دنياي خودته...




نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388 توسط قطره ی اشک1
  


کبوترهای خانه بی قرارند


به شوقت لحظه ها را می شمارند


پرستوی دلم در حال کوچ است


جهان بی تو برایم هیچ و پوچ است

 




نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388 توسط قطره ی اشک1
  


 

 برای تمام چيزهای منفی كه مابخود می‌گوييم،

 خداوند پاسخ مثبتي دارد، 

- تو گفتی «آن غير ممكن است»،

خداوند پاسخ داد «همه چيز ممكن > است»، 

- توگفتی «هيچ كس واقعاً مرا دوست ندارد»،

 خداوند پاسخ داد «من تو را  دوستدارم»، 

- تو گفتی «من بسيار خسته هستم»،

خداوند پاسخ داد «من به تو آرامش خواهم داد»، 

- تو گفتی «من توان ادامه دادن ندارم»،

 خداوند پاسخ داد «رحمت من  كافی است»

،- تو گفتی «من نمی‌توان مشكلات را حل كنم»،

خداوند پاسخ داد «من  گامهای تورا هدايت خواهم كرد»،

- تو گفتی «من نمی‌توانم آن را انجام دهم»،

 خداوندپاسخ داد «تو  هر كاری را با من می‌توانی به  انجام برسانی»،

- تو گفتی «آن ارزشش راندارد»،

 خداوند پاسخ داد «آن ارزش پيدا خواهد كرد»، 

 -تو گفتی «من نمی‌توانم خود را  ببخشم»،

 خداوند پاسخ داد «من تو را  ‌بخشیده ام»،

-  تو گفتی «من می‌ترسم»،

 خداوند  پاسخ داد «من روحی ترسو به تو  نداده ام»، 

- تو گفتی «من هميشه نگران و  نااميدم»،

 خداوند پاسخ داد «تمام  نگرانی هايت را به دوش من بگذار»، 

-تو گفتی «من به اندازه كافی ايمان  ندارم»،

 خداوند پاسخ داد «من به همه به يك اندازه ايمان داده ام»

- تو گفتی «من به اندازه كافی باهوش نيستم»،

خداوند پاسخ داد «من به تو عقل داده ام»،

-تو گفتی «من احساس تنهايی  می‌كنم»،

خداوند پاسخ داد «من  هرگز تو را ترك نخواهم كرد»،

 




نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388 توسط قطره ی اشک1
  


آسان می توان دلسرد شد

 >  >  >  >  >  >  >  >  >  >  >  >

 تنها بازمانده يك كشتی شكسته توسط جريان آب به يك جزيره دورافتاده  برده شد،

بابيقراری به درگاه  خداوند دعا می‌كرد تا او را نجات  بخشد،

 ساعتها به اقيانوس چشم می‌دوخت،

تا شايد نشانی از كمك  بيابد

ما هيچ چيز به چشم نمی‌آمد.

  سرآخر نااميد شد و تصميم گرفت كه  كلبه ای كوچك خارج از كلك بسازد تا  از خود و وسايل اندكش را بهتر  محافظت نمايد،

 روزی پس از آنكه از  جستجوی غذا بازگشت، خانه كوچكش
را در آتش يافت،

 دود به آسمان رفته بود،اندوهگين فرياد زد:

 «خدايا  چگونه توانستی با من چنين كنی؟»

  صبح روز بعد او با صدای يك كشتی كه  به جزيره نزديك می‌شد از خواب  برخاست،

 آن می‌آمد تا او را نجات  دهد.

 مرد از نجات دهندگانش پرسيد:  «چطور متوجه شديد كه من اينجا هستم؟»

 آنها در جواب گفتند: «ما علامت دودی را که فرستادی، ديديم!»

 >  >  >   > آسانمی‌توان دلسرد شد

 هنگامی كه  بنظرمی‌رسد كارها به خوبی پيش نمی‌روند،

نبايد اميدمان را  از دست دهيم زيرا خدا دركار زندگی  ماست،

 حتی در ميان درد و رنج.

دفعه آينده كه كلبه شما در حال  سوختن است

به ياد آورید كه شايد

علامتی باشد برای فراخواندن رحمت خداوند. 




نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388 توسط قطره ی اشک1
  


 

پروردگارا، تو را سپاس می گویم.

برای تمام نعماتی که امسال به من ارزانی داشتی ...

 برای تمام روزهای آفتابی و برای تمام روزهای غمگین ابری و بارانی ...

 برای غروبهای آرام و شبهای تاریک و طولانی...

تورا شکر می گویم برای سلامتی و بیماری ، برای غمها و شادیهائی که امسال به من عطا کردیک...

تو را شکر می گویم برای تمام چیزهائی که مدتی به من قرض دادی و سپس بازپس گرفتی ...

خدایا، شکرت برای تمام لبخندهای محبت بار، دستان یاری رسان، برای همه آن عشق و محبت و چیزهائی شگفت انگیزی که دریافت کردم...

شکر برای تمام گلها و ستارگان، برای فرزندان و عزیزانی که دوستم دارند....

خدایا، تو را شکر می گویم برای تنهائیم، برای شغلم، برای مسائل و مشکلاتم، برای تردیدها و اشکهایم، چرا که همه اینها مرا به تو نزدیکتر کرد...

تو را شکر می گویم برای تداوم حیاتم، برای اینکه سرپناهی در اختیارم نهاده ای، برای غذایم و برای برآورده کردن تمام نیازم...

 --------------------------------------------------------------------------------------------

امسال چه چیز در انتظارم است ؟

پروردگارا، همان را می خواهم که تو برایم خواسته ای....

تنها از تو می خواهم:

آنقدر به من ایمان عطا کنی تا در هرآنچه بر سر راهم قرار می دهی تو را ببینم و خواستت را....

آنقدر امید و شجاعت تا نومید نشوم ...

و آنقدر عشق و محبت ... هر روز بیش از روز قبل عشق نسبت به خودت و آنان که در اطرافم هستند...

پروردگارا، به من بردباری، فروتنی،

و تسلیم و رضا عنایت فرما ...

خدایا، مرا آن ده که مرا آن به ،

و آنچه را که نمی دانم چگونه از تو بخواهم

پروردگارا، به من قلبی فرمانبردار، گوشی شنوا، ذهنی هوشیار، و دستانی ساعی عنایت فرما تا بتوانم تسلیم رضایت گردم و آنچه را که به کمال برایم خواسته ای بدیده منت بپذیرم.... 

خدایا، بر تمام عزیزانم برکت و بهروزی عطا کن، و صلح و دوستی و آرامش بر قلوب انسانها حاکم گردان ...

آمین




نوشته شده در تاريخ پنجشنبه سیزدهم فروردین 1388 توسط قطره ی اشک1
   دوری.


دوری.

عشق کوچک را از بین می برد ولی به عشق های

 بزرگ عظمت می دهد

مثل باد که کبریت را خاموش

میکند ولی شعله های اتش را شعله ور تر می  کند 




نوشته شده در تاريخ چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388 توسط قطره ی اشک1
  


خانه ی دوست کجاست؟

در فلق بود که پرسید سوار

آسمان مکثی کرد

رهگذر شاخهی نوری که به لب داشت به تاریکی شن ها بخشید

و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت:

نرسیده به درخت

کوچه باغی ست که از خواب خدا سبز تر است

و در آن عشق به اندازه ی پرهای صداقت آبی ست

میروی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ سر به در میارد

پس به سمت گل تنهایی می پیچی

دو قدم مانده به گل

پای فواره ی جاوید اساطیر زمین می مانی

و تو را ترس شفاف فرا میگیرد

در صمیمیت سیال فضا خش خشی می شنوی

کودکی میبینی

رفته از کاج بلندی بالا

جوجه بردارد از لانه ی نور

و از او می پرسی: خانه ی دوست کجاست؟

                                                                               (سهراب سپهری)




نوشته شده در تاريخ سه شنبه یازدهم فروردین 1388 توسط قطره ی اشک1
  


شب...

تاریکی شب...

سکوت شب...

آرامش شب را دوست دارم

با اینکه تنهایم...

گاهی می اندیشم

اگر شب نبود...

چگونه آرام می گرفتم؟؟؟...

افکارم در شبها رنگ دیگری به خود میگیرند...

رنگ احساس

احساس پاک...

 

خلوت شبهایم...

و نوای آرام موسیقی...

دوست دارمش...

...




نوشته شده در تاريخ سه شنبه یازدهم فروردین 1388 توسط قطره ی اشک1
  


.

 عشقی که تنها با یک نگاه آغاز می شود، با شناخت سست و سست تر می شود.. اما عشقی که با شناخت آغاز می شود با هر نگاه عمیق و عمیق تر می شود.





نوشته شده در تاريخ سه شنبه یازدهم فروردین 1388 توسط قطره ی اشک1

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه با هر username كه باشم، من را connect می كند


خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه تا خودم نخواهم مرا D.C نمی كند
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه با یك delete هر چی را بخواهم پاك می كند


خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه اینهمه friend برای من add می كند


خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه اینهمه wallpaper كه update می كند


خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه با اینكه خیلی بدم من را log off نمی كند


خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه همه چیز من را می داند ولی SEND TO ALL نمی كند


خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه می گذارد هر جایی كه می خواهم Invisibel بروم


خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه همیشه جزء friend هام می ماند و من را delete و ignore نمی كند

.

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه همیشه اجازه، undo كردن را به من می دهد

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه آن من را install كرده است
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه هیچ وقت به من پیغام the line busy نمی دهد


خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه اراده كنم، ON می شود و من می توانم باهاش حرف بزنم


خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه دلش را می شكنم، اما او باز من را می بخشد و shout down ام نمی كند


خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه password اش را هیچ وقت یادم نمی رود، كافیه فقط به دلم سر بزنم


خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه تلفنش همیشه آنتن می دهد
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه شماره اش همیشه در شبكه موجود است


خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه هیچ وقت پیغام no response to نمی دهد


خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه هرگز گوشی اش را خاموش نمی كند


خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه هیچ وقت ویروسی نمی شود و همیشه سالم است


خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه هیچوقت نیازی نیست براش BUZZ بدهم


خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه آهنگ حرف هاش همیشه من را آرام می كند
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه نامه هاش چند كلمه ای بیشتر نیست، تازه spam هم تو كارش نیست


خدا را دوست دارم ، بخاطر اینكه وسط حرف زدن نمی گوید، وقت ندارم، باید بروم یا دارم با كس دیگری حرف می زنم


خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه من را برای خودم می خواهد، نه خودش


خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه همیشه وقت دارد حرف هایم را بشنود


خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه فقط وقت بی كاریش یاد من نمی افتد


خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه می توانم از یكی دیگر پیشش گله كنم، بگویم كه ....


خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه همیشه پیشم می ماند و من را تنها نمی گذارد، دوست داشتنش ابدی است


خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه می توانم احساسم را راحت به آن بگویم، نه اصلا نیازی نیست بگویم، خودش میتواند نگفته، حرف ام را بخواند

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه به من می گوید دوستم دارد و دوست داشتنش اش را مخفی نمی كند

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه تنها كسی است كه می توانی جلوش بدون اینكه خجل بشوی گریه كنی، و بگویی دلت براش تنگ شده

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه ، می گذارد دوستش داشته باشم ، وقتی می دانم لیاقت آنرا ندارم


خدا را دوست دارم به خاطر اینكه از من می پذیرد كه بگویم : خدا را دوست دارم ...

 




نوشته شده در تاريخ دوشنبه دهم فروردین 1388 توسط قطره ی اشک1
  


كوله ‌پشتی‌اش‌ را برداشت‌ و راه‌ افتاد. رفت‌ كه‌ دنبال‌ "خدا" بگردد

و گفت: تا كوله‌ام‌ از "خدا" پر نشود برنخواهم‌ گشت.

نهالی‌ رنجور و كوچك‌ كنار راه‌ ایستاده‌ بود، مسافر با خنده‌ای‌ رو به‌ درخت‌ گفت: چه‌ تلخ‌ است‌ كنار جاده‌بودن‌ و نرف

تن؛

و درخت‌ زیرلب‌ گفت: ولی‌ تلخ‌ تر آن‌ است‌ كه‌ بروی‌ و بی‌رهاورد برگردی. كاش‌ می‌دانستی‌ آنچه‌ در جست‌وجوی‌ آنی، همین‌جاست.

مسافر رفت‌ و گفت: یك‌ درخت‌ از راه‌ چه‌می‌داند، پاهایش‌ در گِل‌ است، او هیچ‌گاه‌ لذت‌ جست‌وجو را نخواهد یافت.

و نشنید كه‌ درخت‌ گفت: اما من‌ جست‌وجو را از خود آغاز كرده‌ام‌ و سفرم‌ را كسی‌ نخواهد دید؛ جز آن‌ كه‌ باید

. مسافر رفت‌ و كوله‌اش‌ سنگین‌ بود. هزار سال‌ گذشت، هزار سالِ‌ پر خم‌ و پیچ، هزار سالِ‌ بالا و پست. مسافر بازگشت رنجور و ناامید. "خدا" را نیافته‌ بود، اما غرورش‌ را گم‌ كرده‌ بود.

به‌ ابتدای‌ جاده‌ رسید. جاده‌ای‌ كه‌ روزی‌ از آن‌ آغاز كرده‌ بود.

درختی‌ هزار ساله، بالا بلند و سبز كنار جاده‌ بود. زیر سایه‌اش‌ نشست‌ تا لختی‌ بیاساید. مسافر درخت‌ را به‌ یاد نیاورد. اما درخت‌ او را می‌شناخت.

درخت‌ گفت: سلام‌ مسافر، در كوله‌ات‌ چه‌ داری، مرا هم‌ میهمان‌ كن

. مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمنده‌ام، كوله‌ام‌ خالی‌ است‌ و هیچ‌ چیز ندارم.

هیچ‌ چیز ندارم!

درخت‌ گفت: چه‌ خوب، وقتی‌ هیچ‌ چیز نداری، همه‌ چیز داری.اما آن‌ روز كه‌ می‌رفتی، در كوله‌ات‌ همه‌ چیز داشتی، غرور كمترینش‌ بود، جاده‌ آن‌ را از تو گرفت

. حالا در كوله‌ات‌ جا برای‌ "خدا" هست و قدری‌ از حقیقت‌ را در كوله‌ مسافر ریخت

. دست‌های‌ مسافر از اشراق‌ پر شد و چشم‌هایش‌ از حیرت‌ درخشید و گفت: هزار سال‌ رفتم‌ وپیدا نكردم‌ و تو نرفته‌ای و این‌ همه‌ یافته ای!

درخت‌ گفت:

زیرا تو در جاده‌ رفتی‌ و من‌ در خودم ، و پیمودن‌ خود، دشوارتر از پیمودن‌ جاده‌هاست.

این داستان ترجمه ای است از حدیث شریف امیرالمومنین علیه السلام "من عرف نفسه فقد عرف ربه" آن کس که خود را شناخت به تحقیق که خدا را شناخته است.

 




نوشته شده در تاريخ دوشنبه دهم فروردین 1388 توسط قطره ی اشک1
  


لحظه ها هستند كه آدمي را هيچ و پوچ مي كنند.

لحظه ها هستند كه انسان را فرسوده و خسته از زندگاني مي كنند.

لحظه ها هستند كه عمر ما را به پايان مي رسانند.

 و لحظه ها هستند كه انسان را فريب ميدهند !

 پس بيائيد از پس لحظه ها بگريزيم

به اميد لحظه ي بعدي زندگي نكنيم !                           

  اينگونه بينديشيم كه انگار لحظه ي بعدي پس راه ما نيست

  و از همين لحظه لذت ببريم نه به اميد لحظه ي بعدي...!!!

 




نوشته شده در تاريخ دوشنبه دهم فروردین 1388 توسط قطره ی اشک1

ساکنان دریا پس از مدتی صدای امواج را نمی شنوند.

چه سخت است رسم عادت...





نوشته شده در تاريخ شنبه هشتم فروردین 1388 توسط قطره ی اشک1

باز کن پنجره را، که نسیم

روز میلاد اقاقی ها را

جشن می گیرد

و بهــار

روی هر شاخه ، کنار هر برگ

شمع روشن کرده ست .

...

خاک جان یافته است

تو چرا سنگ شدی؟

تو چرا این همه دلتنگ شدی؟

            باز کن پنجره را

و بهــــاران را باور کن .

 




نوشته شده در تاريخ شنبه هشتم فروردین 1388 توسط قطره ی اشک1

 
روزی پاک متولد میشویم ومسافتی را با نام زندگی طی می کنیم
 
 و روزی دیگر بدرود خواهیم گفت وجز یک واژه چیز دیگری از ما نخواهد ماند:
 
خاطره

در گذر گاه زمان

خیمه شب بازی دهر

با همه تلخی و شیرینی خود می گذرد

و فقط خاطره هاست که چه شیرین و چه تلخ

دست نا خورده به جا می مانند.....




نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387 توسط قطره ی اشک1

معلم یک کودکستان به بچه های کلاس گفت که میخواهد با آنها بازی کند . او به آنها گفت که فردا هر کدام یک کیسه پلاستیکی بردارند و درون آن به تعداد آدمهایی که از آنها بدشان میآید ، سیب زمینی بریزند و با خود به کودکستان بیاورند.

فردا بچه ها با کیسه های پلاستیکی به کودکستان آمدند .

در کیسهء بعضی ها 2 بعضی ها 3 ، و بعضی ها 5 سیب زمینی بود.
معلم به بچه ها گفت : تا یک هفته هر کجا که می روند کیسه پلاستیکی را با خود ببرند .

روزها به همین ترتیب گذشت و کم کم بچه ها شروع کردند به شکایت از بوی سیب زمینی های گندیده . به علاوه ، آن هایی که سیب زمینی بیشتری داشتند از حمل آن بار سنگین خسته شده بودند .

پس از گذشت یک هفته بازی بالاخره تمام شد و بچه ها راحت شدند.
معلم از بچه ها پرسید : از اینکه یک هفته سیب زمینی ها را با خود حمل می کردید چه احساسی داشتید ؟
بچه ها از اینکه مجبور بودند ، سیب زمینی های بد بو و سنگین را همه جا با خود حمل کنند شکایت داشتند.
آنگاه معلم منظور اصلی خود را از این بازی ، این چنین توضیح داد :
این درست شبیه وضعیتی است که شما کینه آدم هایی که دوستشان ندارید را در دل خود نگه می دارید و همه جا با خود می برید . بوی بد کینه و نفرت قلب شما را فاسد می کند و شما آن را همه جا همراه خود حمل می کنید . حالا که شما بوی بد سیب زمینی ها را فقط برای یک هفته نتوانستید تحمل کنید پس چطور می خواهید بوی بد نفرت را برای تمام عمر در دل خود تحمل کنید ؟




نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387 توسط قطره ی اشک1

 از کودکی پرسیدن عشق چیست ؟ گفت........بازی  

 

 از نوجوانی پرسیدن عشق چیست؟ گفت.......  کینه.

 

  ازجوانی پرسیدن عشق چیست ؟گفت .........   پول وثروت.   

 

  از پیری  پرسیدن عشق چیست؟گفت............   عمر  

  ازگل پرسیدن عشق چیست ؟ گفت  .......از من خوشبوتر. 

 

از پروانه پرسیدن عشق چیست ؟گفت.......... از من زیباتر . 

 

  از خورشید پرسیدن عشق چیست؟گفت .......از من سوزانتر.  

 

 ...   ودر آخر از خود عشق پرسیدن ..؟؟؟؟؟ 

 

ای عشق تو کیستی ؟؟گفت به خدا قسم نگاهی بیش نیستم.

 




نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387 توسط قطره ی اشک1
  


 

تورا به دادگاه خواهند کشید               

        

           شاید به حبس ابد محکوم شوی

 

جزییات جنایت معلوم نیست اما...

         

      اثر انگشتت را روی قلبی شکسته یافتند




نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387 توسط قطره ی اشک1
   درباره وبلاگ

   آرشيو مطالب

   آخرين مطالب

   نويسندگان

   موضوعات

   پيوند ها

   پيوندهاي روزانه



ابتدا نيت كنيد
و صلوات بفرستید

.::.حالا به گل اشاره کنید.::.

براي گرفتن نیت خود اينجا را كليك كنيد



Blog Skin