تبليغاتX
ღقطره های اشک ღ

ღقطره های اشک ღ
ღ ღ ღ آغاز با خدا پایان بی خدا پیدا نمی کند . خدا تا اخرش باهاته...ღ ღ ღ

هر گاه دلم رفت تا محبت کسي را به دل بگيرد،

  تو او را خراب کردي،

 خدايا، به هر که و به هرچه دل بستم،

  تو دلم را شکستي،

 عشق هر کسي را که به دل گرفتم،

  تو قرار از من گرفتي،

 هر کجا خواستم دل مضطرب و دردمندم را آرامش دهم،

 در سايه اميدي، و به خاطر آرزويي،

  براي دلم امنيتي به وجود آورم،

 تو يکباره همه را برهم زدي،

  و در طوفان هاي وحشت زاي حوادث رهايم کردي،

  تا هيچ آرزويي در دل نپرورم

 هيچ وقت آرامش و امنيتي در دل خود احساس نکنم...

  تو اين چنين کردي تا به غير از تو محبوبي نگيرم

 و به جز تو آرزويي نداشته باشم،

  و جز تو به چيزي يا به کسي اميد نبندم،

 و جز در سايه توکل به تو، آرامش و امنيت احساس نکنم...

  خدايا ترا بر همه اين نعمتها شکر مي کنم."

 شهيد چمران




نوشته شده در تاريخ دوشنبه هجدهم آبان 1388 توسط قطره ی اشک

گفتند ستاره را نمی توان چید ...

 و آنان که باور کردند...

برای چیدن ستاره ... حتی دستی دراز نکردند...

 اما باور کن ...

 که من به سوی زیباترین و دورترین ستاره... دست دراز کردم...

 و هر چند دستانم تهی ماند ...

                      اما چشمانم لبریز ستاره شد ...




نوشته شده در تاريخ چهارشنبه سیزدهم آبان 1388 توسط قطره ی اشک

امروز صبح که از خواب بيدار شدي،نگاهت مي کردم؛و اميدوار بودم که با من حرف بزني،حتي براي چند کلمه،نظرم را بپرسي يا براي اتفاق خوبي که ديروز در زندگي ات افتاد،از من تشکر کني.اما متوجه شدم که خيلي مشغولي،مشغول انتخاب لباسي که مي خواستي بپوشي.

وقتي داشتي اين طرف و آن طرف مي دويدي تا حاضر شوي فکر مي کردم چند دقيقه اي وقت داري که بايستي و به من بگويي:سلام؛اما تو خيلي مشغول بودي.يک بار مجبور شدي منتظر بشوي و براي مدت يک ربع کاري نداشتي جز آنکه روي يک صندلي بنشيني. بعد ديدمت که از جا پريدي.خيال کردم مي خواهي با من صحبت کني؛اما به طرف تلفن دويدي و در عوض به دوستت تلفن کردي تا از آخرين شايعات با خبر شوي.

تمام روز با صبوري منتظر بودم.با اونهمه کارهاي مختلف گمان مي کنم که اصلاً وقت نداشتي با من حرف بزني.متوجه شدم قبل از نهار هي دور و برت را نگاه مي کني،شايد چون خجالت مي کشيدي که با من حرف بزني،سرت را به سوي من خم نکردي.

 تو به خانه رفتي و به نظر مي رسيد که هنوز خيلي کارها براي انجام دادن داري.بعد از انجام دادن چند کار،تلويزيون را روشن کردي.نمي دانم تلويزيون را دوست داري يا نه؟ در آن چيزهاي زيادي نشان مي دهند و تو هر روز مدت زيادي از روزت را جلوي آن مي گذراني؛ در حالي که درباره هيچ چيز فکر نمي کني و فقط از برنامه هايش لذت مي بري...

باز هم صبورانه انتظارت را کشيدم و تو در حالي که تلويزيون را نگاه مي کردي،شام خوردي؛ و باز هم با من صحبت نکردي. موقع خواب...،فکر مي کنم خيلي خسته بودي.

بعد از آن که به اعضاي خوانواده ات شب به خير گفتي ، به رختخواب رفتي و فوراً به خواب رفتي.اشکالي ندارد.احتمالاً متوجه نشدي که من هميشه در کنارت و براي کمک به تو آماده ام.

من صبورم،بيش از آنچه تو فکرش را مي کني.حتي دلم مي خواهد يادت بدهم که تو چطور با ديگران صبور باشي.من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم.منتظر يک سر تکان دادن،دعا،فکر،يا گوشه اي از قلبت که متشکر باشد.

خيلي سخت است که يک مکالمه يک طرفه داشته باشي.خوب،من باز هم منتظرت هستم؛سراسر پر از عشق تو...به اميد آنکه شايد امروز کمي هم به من وقت بدهي.

آيا وقت داري که اين را براي کس ديگري هم بفرستي؟ اگر نه،عيبي ندارد،مي فهمم و هنوز هم دوستت دارم. روز خوبي داشته باشي...

دوست و دوستدارت:خدا

 




نوشته شده در تاريخ سه شنبه پنجم آبان 1388 توسط قطره ی اشک

 


يک روز جمعه


کسي آرام مي آيد


نگاهش خيس عرفان است


قدمهايش پر از معنا


دلش از جنس باران است


کسي فانوس بر دستش


مثال نور مي آيد


اميد قلب ما روزي مثال نور مي آيد


اللهم عجل لوليک الفرج





نوشته شده در تاريخ جمعه یکم آبان 1388 توسط قطره ی اشک

 تو نیستی که ببینی
 چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاری است
 چگونه عکس تو در برق شیشه ها پیداست
چگونه جای تو در جان زندگی سبز است
هنوز پنجره باز است
تو از بلندی ایوان به باغ می نگری
درخت ها و چمن ها و شمعدانی ها
به آن ترنم شیرین به آن تبسم مهر
به آن نگاه پر از آفتاب می نگرند
تمام گنجشکان
که درنبودن تو
 مرا به باد ملامت گرفته اند
ترا به نام صدا می کنند
هنوز نقش ترا از فراز گنبد کاج
کنار باغچه
زیر درخت ها لب حوض
درون اینه پاک آب می نگرند

تو نیستی که ببینی چگونه پیچیده است
طنین شعر تو نگاه تو درترانه من

 تو نیستی که ببینی
 چگونه با دیوار
به مهربانی یک دوست از تو می گویم

تو نیستی که ببینی چگونه از دیوار
 جواب می شنوم

تو نیستی که ببینی دل رمیده من
بجز تو یاد همه چیز را رها کرده است
غروب های غریب
 در این رواق نیاز
پرنده ساکت و غمگین
ستاره بیمار است
دو چشم خسته من
 در این امید عبث
دو شمع سوخته جان همیشه بیدار است

فریدون مشیری

 




نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و ششم مهر 1388 توسط قطره ی اشک

هر روز
شیطان لعنتی
خط های ذهن مرا
اشغال می كند
هی با شماره های غلط ، زنگ می زند،‏ آن وقت
من اشتباه می كنم و او
با اشتباه های دلم
حال می كند.
دیروز یك فرشته به من می گفت:
تو گوشی دل خود را
بد گذاشتی
آن وقت ها كه خدا به تو می زد زنگ
آخر چرا جواب ندادی
چرا بر نداشتی؟!
یادش به خیر
آن روزها
مكالمه با خورشید
دفترچه های ذهن كوچك من را
سرشار خاطره می كرد
امروز پاره است
آن سیم ها
كه دلم را
تا آسمان مخابره می كرد.
×××
با من تماس بگیر ، خدایا
حتی هزار بار
وقتی كه نیستم
لطفا پیام خودت را
روی پیام گیر دلم بگذار.




نوشته شده در تاريخ چهارشنبه پانزدهم مهر 1388 توسط قطره ی اشک

در انتهاي هر سفر 
 در آيينه
 دار و ندار خويش را مرور مي كنم
اين خاك تيره اين زمین...
 پاپوش پاي خسته ام ...
 اين سقف كوتاه آسمان ...
 سرپوش چشم بسته ام ...
 اما خداي دل !!!
 در آخرين سفر
 در آيينه به حز دو بيكرانه كران
به جز زمين و آسمان
چيزي نمانده است ....





نوشته شده در تاريخ چهارشنبه هشتم مهر 1388 توسط قطره ی اشک

برنده:به فکر جواب است.

 بازنده:همیشه به فکر مشکل است.

 

برنده:همیشه طرحی دارد.

بازنده:همیشه بهانه ای دارد.

 

برنده:میگوید اجازه بدهید این کار را برای شما انجام دهم.

بازنده:میگوید این کارمن نیست.

 

برنده:در هر مشکلی راه حل انرا میبیند.

بازنده:در هرراه حلی مشکلی میبیند.

 

برنده:سبزه را در کنار شن زار میبیند.

بازنده:در کنار هر سبزه شن زاری می بیند.

 

برنده:میگوید مشکل اما ممکن.

بازنده:میگوید ممکن است اما مشکل. 




نوشته شده در تاريخ جمعه سوم مهر 1388 توسط قطره ی اشک1

سلام...

خوبید؟

خواستم بهتون ۱ چیزی بگم!!!

با شروع شدن کلاس ها!

دیگه کم تر اپ می کنم!

فرصت خیلی کم تری هم برای جواب دادن به نظر هاتون دارم...

تو رو خدا ازم دلگیر نشین

بابا دیگه سرم شلوغ شد رفت...

من کلی به یادتونم... اما جواب نظر های خوبتون و دیرتر میدم

اما بازم بهم سر بزنید

دلم براتون تنگ می شه...

۱ هفته ۱ بار...

۲ هفته۱ بار...

 ۲ هفته ۱ بارو   حتما اپ می کنم!!

فعلا.....

ازتک تکتونم ممنونم! اگه بخوام اسم همه رو بگم یه شبانه روز طول می کشه..


بزن باران، بزن باران که! زییا می زنی، باران

ودلتنگ می شود بعد از عبورت خلوت یاران

چه زیبا می زنی باران

خرابم می کنی باران

 بزن باران که زیبا می زنی باران

بزن باران که امشب آسمان بی خواب می خوابد

بزن باران که امشب آسمان لالایی می خواهد

 وچشمانم برایش قصه دلتنگی می خواند

ببین باران!!!

 چگونه نارون تنها درخت پیر همسایه

هیاهو می کند با نغمه ی ساران

ودلتنگی تمام خاطراتش را به اوج خواب می خواند !!

چه زیبا می زنی باران

چه رؤیایی تمام زندگی را خنده می باراد

بزن باران

 بزن باران که چشمم خسته از تکرار شب بو هاست

خزان از پشت چشمان ترم پیداست

بزن، بزن تا کی خراب و خفته می مانیم

اسیر و خسته ودلگیر، بی تقصیر می میریم

چه زیبا می زنی باران خرابم می کنی باران بزن باران که زیبا می زنی باران

شاعر : عبدالله زارع

اگه هنوز رای ندادی از این جا رای بده به وبلاگ   رای

 

 

 




نوشته شده در تاريخ چهارشنبه یکم مهر 1388 توسط قطره ی اشک

قطار می رود

تو می روی !

تمام ایستگاه میرود !

 

و من چقدر ساده ام

که سالهای سال

 در انتظار تو

کنار این قطار رفته ایستاده ام !

و همچنان

به نرده های  ایستگاه رفته

تکیه داده ام !

قیصر امین پور

 

اگه هنوز رای ندادی از این جا رای بده به وبلاگ   رای




نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388 توسط قطره ی اشک
   درباره وبلاگ

   لوگوی وبلاگ ღ ღ ღ آغاز با خدا پایان بی خدا پیدا نمی کند . خدا تا اخرش باهاته...ღ ღ ღ



   آرشيو مطالب

   آخرين مطالب

   نويسندگان

   موضوعات

   پيوند ها

   پيوندهاي روزانه







ابتدا نيت كنيد
و صلوات بفرستید

.::.حالا به گل اشاره کنید.::.

براي گرفتن نیت خود اينجا را كليك كنيد